Image

همزمان با روز خبرنگار، سينماگران از بهترين و بدترين مصاحبه ها مي گويند
در مذمت زرد!

 

سايت خبري سيما فيلم: سال 1331 مجله جهان سينما در شماره شش 18 آبان مي نويسد:«يك خبرنگار شيطان و زيرك امريكايي توانست به طور اسرارآميز و مخفيانه اطلاع حاصل نمايد كه رابرت تيلور در صدد است با اورسولاتيس ستاره زيباي آلماني... ازدواج نمايد.»
و 15 سال بعد، 20 آذر 1346 مجله فيلم و هنر:«وجودش سرشار از هزار نقش عجيب است. شراره سحر و افسون به كام آدميان مي ريزد. سيمايش نمايشگر جذبه اي افسونگرانه و ...»
و چيزي حدود 55 سال بعد:«حدس بزنيد چه كسي با....ازدواج مي كند؟...راز ازدواج فلان هنرپيشه... »
اولين روزنامه نگاران جدي سينما قدرتشان در برابر ستايش كنندگان فيلمفارسي همان قدر كم بود كه فيلم هاي ارزشمند و هنرمندانه در آن دوران. اگر چه در آن روزگار كه نوشتن مطالب سينمايي همزمان بود با ايجاد سالن هاي سينما و ورود فيلم هاي خارجي، اما نشريات كارشان بيشتر بر مبناي حاشيه و جنجال سازي پيش مي رفت و هنوز بحث روزنامه نگاري پوپوليستي جايي در اذهان متفكرين رسانه پيدا نكرده بود. همان نوعي از روزنامه نگاري كه به آن روزنامه نگاري زرد مي گويند و در سالهاي 1895 تا 1898 در جامعه امريكا براي بالا بردن تيراژ شكل گرفت. رضا كمال (شهرزاد) و حسينقلي مستعان از نخستين كساني هستند كه در روزنامه هاي اطلاعات، ايران و مجله مهر درباره سينما و فيلم هاي روي پرده مطلب مي نويسند. نخستين نشريه سينمايي (نمايش) هم در سال 1317 بيش از سه شماره دوام نمي آورد. اما پس از آن، مجلات سينمايي يكي پس از ديگري به عرصه مي آيند كه خيلي هايشان البته عمر كوتاهي دارند. نشرياتي كه نسخه بدل نشريات سينمايي امريكا به شمار مي روند.

واقعيت اين است كه بحث روزنامه نگاري درحوزه سينما و تلويزيون گويي همواره مناسب ترين زمين براي كاشت دانه هاي پوپوليسم بوده است. دانه اي كه هم روزنامه نگاران و هم خود هنرمندان عوامل مؤثر در رشد آن هستند. اين روزها بحث «روزنامه نگاري زرد» بازي كلامي لذت بخشي براي هنرمندان و سينماگراني شده است كه مصداق آن را چاپ مطالبي درباره زندگي روزمره شان عنوان مي كنند و در اين منازعه كه منجر به مصاحبه گريزي و گاه حتي برخوردهاي نوشتاري و كلامي شده است، آنچه بيش از هميشه در محاق فرو رفته، نقش روزنامه نگارـ از نوع زرد آن گرفته تا عقل گراي مفرط ـ در بسط، پرورش و توسعه صنعتي به نام سينما و تلويزيون است. از اولين نقدي كه در روزنامه ايران و در دهه 30 نگاشته شد تا به امروز، بسياري از روزنامه نگاران بوده اند كه بدون توجه به شيوه كاسبكارانه ـ كه همان جلب مشتري است ـ عاشقانه در اين عرصه قلم زده اند. حالا همزمان با روز خبرنگار، اين سوال در ذهنم شكل مي گيرد كه به راستي اين نقدها، مصاحبه ها و گزارش ها جدا از تأثيرات خود بر مخاطب، در كجاي ذهن مصاحبه شوندگان جاي مي گيرند؟ كداميك از آنها را بيشتر دوست دارند و بهترين ها و بدترين ها به زعم آنان با ترازوي كدام معيار و ملاك سنجيده شده است؟
واقعيت اين است كه اين بهترين ها و بدترين ها براي خيلي هايشان مصداق بيروني پيدا نمي كند. مثلاً فاطمه معتمدآريا كه مي گويد 15 ـ 10 سال است مصاحبه نكرده و دلايلش براي خود او بسيار است.
رضا كيانيان مصاحبه اي را كه با شاهين امين و رامك صبحي در هفته نامه سينما داشته بهترين مصاحبه اش مي داند ودر مورد بدترين آنها مي گويد:« بدترين ها فراوان است. لازم نيست مصداق بياورم.»

كيومرث پوراحمد اگرچه در ابتداي گفتگو بهانه مي آورد كه چيزي يادش نيست. اما يادش نمي رود كه بگويد خبرنگاران معمولاً سوال هاي كليشه اي مطرح مي كنند، مي گويد:« بدترين اتفاقي كه معمولاً مي افتد اين است كه مثلاً مي گويند ما يك ستون داريم به اندازه 6 خط و نيم و شما بياييد
براي اين ستون مطلب بنويسيد، يا راجع به فيلمي كه نديده اند مصاحبه مي كنند و اولين سوالشان هم اين است كه مي شود درباره اين فيلم براي ما توضيح بدهيد؟»
بيژن بيرنگ از كليشه ها دل پر دردي دارد، از خبرنگارهايي كه به زعم او در كارشان جدي نيستند و معتقد است كه اين مسأله در تمام دنيا عموميت دارد. بيرنگ هم بهترين سوالي را كه يك خبرنگار مي تواند از او داشته باشد اين گونه عنوان مي كند كه:« فلاني تو كي هستي وچه كار داري مي كني». اما بهترين سوالي كه در خاطرش مانده اين است كه:« دوست داشتيد چه كاره شويد.» بعد هم در پاسخ مي گويد كه هميشه دلش مي خواسته نوازنده ترومپت باشد.
بابك حميديان براي بهترين سوال احتياج به كمي فكر دارد اما براي بدترين آن نيازي به فكر كردن نيست. از نظر او بدترين سوال اين است:« چطور به نقش نزديك مي شويد؟» و بهترين را هم بعد از 10 دقيقه به ياد مي آورد:« چند شب پيش سر فيلم بهمن فرمان آرا خبرنگاري از من پرسيد: بعد از ورود شما به فيلم هاي فرمان آرا آيا نگاه او به جوان ها عوض شده است يا نه؟ اين سوال خيلي ارزشمندي است.»
حامد بهداد مي گويد كه چيزي يادش نيست و البته اين را هم مي گويد كه سوال من بدترين سوال است زيرا او فقط مي تواند درحوزه تخصصي خودش نظر بدهد.
فرهاد اصلاني هم كه سالهاست كمتر تن به مصاحبه داده، آن گونه كه خودش مي گويد خيلي وقت است تشنه يك سوال خوب بوده است. به نظر او خبرنگارها اغلب كليشه اي و سطحي به اين عرصه نگاه مي كنند. مي گويم اگر قرار باشد خارج از مرزهاي اين كليشه ها از خودتان سوالي كنيد؟! با طنز و خنده تلخي مي گويد:«چه خبر؟» و ادامه مي دهد:«ديگر از مصاحبه ها به هيجان نمي آيم. در آنها انگار خلاقيتي نيست. اگرچه روزنامه نگاري مقوله جذاب و قابل احترامي است و در كنار كاري كه ما انجام مي  دهيم لازم و ضروري است. بايد بتوانيم از طريق آنها درباره اتفاقاتي كه در اين حوزه مي افتد حرف بزنيم اما اغلب مجبور مي شويم اين حرف ها را مثلاً به دوست نزديك
خود بگوييم؛ اگر چه من الان گاه حتي به دوستم هم نمي گويم.» او مدتهاست كه مصاحبه خوبي نخوانده است و تنها يك بار در زمينه تئاتر با او گفتگوي جذابي داشته اند، اما گويا خيلي وقت است كه سفت و سخت تصميم گرفته مصاحبه نكند. مي گويد:« چند روز پيش مطلبي ديدم از نويسنده رماني كه نوشته بود: خانمي به من زنگ زد براي انجام مصاحبه و بعد از اين كه با هم قرار گذاشتيم تازه فهميدم او اصلاً رمان مرا نخوانده است و يكباره فشارم افتاد. در موقعيتي قرار گرفتم كه احساس حماقت مي كردم. اين خيلي دردناك و تلخ است.»
هانيه توسلي به اين نكته اشاره مي كند كه شكل مصاحبه ها در هر روزنامه و مجله اي با هم فرق دارد. بعضي از آنها مخاطب جدي تري دارند. و برخي شان هم نه! مي گويد:«من هر دو نوع اين مصاحبه ها را داشته ام. اگر چه آنهايي را كه تخصصي ترند بيشتر از مصاحبه هايي كه درباره مدل ماشين و گوشي و... است مي پسندم.» اما در مورد بهترين ها، اولين مصاحبه اش بعد از «شام آخر» در مجله فيلم را عنوان مي كند و مصاحبه ديگري در مجله چلچراغ با موضوع فوتبال كه به نظر خودش گفتگوي با مزه اي بوده است.
علي دهكردي پاسخ كوتاه و البته جالبي به سوالم مي دهد و مي گويد:« ابتدايي ترين و ساده ترين سوال ها آنهايي هستد كه با «چه» شروع مي شوند مثل چه خبر. اما سوالهايي كه با اتكا به فكر و بينش طرح مي شوند آنهايي هستند كه در ابتدايشان «چرا» داشته باشند.»

محمودپاك نيت هم به دخالت در مسائل خصوصي به بهانه علاقه و نياز مردم در مصاحبه ها اشاره مي كند و مي گويد:« اين ما هستيم كه بايد بگوييم مردم چه چيزهايي را ببينند و چه چيزهايي را بشنوند. مابايد به آنها خط مشي بدهيم. آنها دوست ندارند اين چيزها را بدانند. اما خيلي از روزنامه نگاران تنها درصدد هستد كه صفحاتشان را پر كنند و از موضوعاتي مي پرسند كه نياز مردم نيست.» سعيد ابراهيمي فر هم با اولين جمله تكليف خودش را روشن مي كند و مي گويد:«خبرنگار ها معمولاً سوال خوب طرح نمي كنند و بدون هيچ پيش زمينه ذهني وبدون اشراف به موضوع و شخص مصاحبه شونده چيزهايي مي پرسند كه ما انتظار داريم از يك آدم عادي بشنويم. سوال خوب سوالي است كه چالش ايجاد كند و تجزيه تحليل درستي از موضوع به دست بدهد.»
اصغر هاشمي هم در اين زمينه معتقد است كه اغلب سوالات بر محور خبري بودن استوار است. بنابراين نگاه تحقيقي، علمي و جامعه شناختي در آنها نيست. مي گويد:« مثلاً همين سياستگذاري هايي كه در بخش فرهنگي داريم، تفاوت سينماي امروز با 15 سال پيش و مسائلي از اين قبيل كه قابل بررسي است. من تحليل شرايط را دوست دارم. اين كه بدانيم در چه جايگاهي هستيم و چه كار كرده ايم. اما اين بحث ها كم است و با يكي دو روزنامه هم كاري از پيش نمي رود. بايد همه مطبوعات پوشش بدهند. تكرار آن است كه باعث مي شود در ذهن بمانند.»
 نپرداختن به مسائل عميق پاسخ رضا رويگري هم هست. مي گويد:« سوالاتي كنيم كه لااقل به درد چند نفر ديگر در اين عرصه بخورد.» او به وفاداري به متن اصلي مصاحبه هم اشاره مي كند و ادامه مي دهد:« بعضي وقت ها چيزهايي مي نويسند كه با آنچه گفته ايم فاصله زيادي دارد.»
فرج الله سلحشور اما نظرات متفاوتي در اين زمينه دارد. او پاسخ را همگون با شيوه كار خود ارائه مي كند و مي گويد:« متأسفانه چون عوامل سينما و تلويزيون هنوز با هنرمندان مكتبي برخورد
نداشته اند، بنابراين سوالات عمقي را نيز تجربه نكرده اند. او از سوالي كه چندي پيش يكي از روزنامه ها از او درباره ويژگي هاي هنر اسلامي داشته به عنوان يك سوال خوب ياد مي كند و آرزو دارد كه به موازات هنر مذهبي، خبرنگار مذهبي هم رشد كند.»
به رامين ناصرنصير يك روز فرصت مي دهم. بعد از يك روز مي گويد:«من زياد مصاحبه نمي كنم اما يادم هست كه چند سال پيش دختر عموي من كه در يك نشريه اي كار مي كرد، به خاطر شناختي كه از من داشت سوال خوبي از من كرد:« اول كه مي خواستي وارد اين عرصه بشوي، چه چشم اندازي داشتي و آيا حالا همان جا هستي كه فكر مي كردي؟» و من فكر كردم كه نه! آدم اول فكرهاي بزرگتري در سر دارد و بعد شرايط، تنبلي و خيلي چيزهاي ديگر اين اجازه را به او                  نمي دهند ...» مي گويد كه برخي كارها هست كه جاي حرف دارد. براي گفته اش هم كارهاي بهرام بيضايي رامثال مي آورد. اما برخي كارها كارهاي ساده اي است كه نمي شود خيلي تجزيه و تحليل كرد. از طرفي تجربه هاي منفي هم هست. اين كه برخي حرف ها را سر و ته شان را مي زنند و موضوع اصلاً چيز ديگري مي شود كه گاه جنجال به پا مي كند.
 بهترين ها و بدترين ها بسيارند و اين قصه سر دراز دارد.
   آرزو شهبازي
تاريخ انتشار:17/5/86 

ساعت انتشار:15