Image

يك روز با عوامل سازنده فيلم «نشاني» به كارگرداني فريدون حسن پور
زندان گاهي سبز مي شود، همانقدر كه كودكي در باران

سايت خبري سيما فيلم/سمانه احمدي: پيشخوان متصدي ورود و خروج به سختي از قد دو پسر فاصله مي گرفت. صندلي سرباز وظيفه همچنان بلند بود كه بتواند به راحتي به مراجعانش تسلط داشته باشد. به هر حال مهم اين بود كه بتوان از اين معبر گذشت و جوازش هم تنها شناسنامه بود. علي فكر اينجاي كار را نكرده اما به هر زحمتي بود با جعفر توانسته بودند تا اينجا بيايند. از سر درماندگي مي گويد: نياورده يعني كسي بهشان نگفته كه بايد شناسنامه هم بياورند.
ـ سركار استوار اين دو تا هيچ كدام شناسنامه نياورده اند؟
...
صداي بوق اتومبيل يعني اين كه بايد رفت. البته قرار بود كه پيش تر علي و جعفر بروند داخل زندان تا بتوانيم راحت صحنه را ترك كنيم. اما نه، اصلاً قرار بود براي اولين بار داخل زندان همديگر را ببينيم ولي نمي دانم چه شد. آخر آن عمارت كهنه با نورگير چند ضلعي كليسايي اش در بالاترين نقطه اش، هيچ شباهتي به زندان نداشت. كسي هم آنجا نبود.
زندان قصر ديگر زندان نبود. ديوارهاي اطرافش را تخريب كرده بودند. در مسير هم كه مي آمدم، راننده مي گفت: زندان كه خراب شده است؛ مي گويند جايش ميدان ميوه و تره بار ساخته اند. كجا مي خواهيد برويد؟! اما بعد از اندك زماني كه از ماشين كه از ميدان ميوه و تره بار كمي به سمت راست پيچيد و تابلوي زندان را ديدم، نفس راحتي كشيدم. تا قبل از اين، فكر مي كردم اگر مقابل در زندان برسم ردخور ندارد: يكي با ساك مچاله و سرتراشيده و نگاه غبارآلود از در بزرگ آن خارج شده و به اطراف نگاه مي كند اما در عالم واقع هيچ اثري از فضاي زندان نيست. تنها علي و جعفر روي نيمكت صورتي پارك آن سوي خيابان نشسته اند و فريدون حسن پور با جديت چنان در ميان بوستان نارون، بچه ها و دوربين در حركت است كه به راحتي مي توان حدس زد او و گروهش تمام همت خود را به كار بسته اند كه يكروزه از شر صحنه هاي زندان و حواشي اش راحت شوند. «نشاني» فيلم «نشاني» را مي گويم. قصه علي است و تلاش بي دريغش براي حق خواهي كه همراه نداشتن شناسنامه، زندان و حتي سفر هم اگر گرد غم بر چهره اش بنشاند، نمي تواند خللي در اراده او وارد كند و از عطش خواستنش بكاهد. او بايد حقش را از دايي رضا (رضا عطاران) بگيرد و خواهد گرفت. در آينده خوهيد ديد.
*** حق موروثي در قاب كارت پستالي!
بوستان نارون تأسيسش بر مي گردد به اواخر دهه شصت؛ همان سالهايي كه حسن پور حوالي شيراز به سر مي برد. مسعود جعفري جوزاني «شيرسنگي»و يا«در مسير تند باد» را مي ساخت و او هم به عنوان دستيار، كارش را شروع كرده بود و مي رفت تا در يكي از ماندگارترين فيلم هاي تاريخي آن دوران حضور داشته باشد.
بيست سال گذشته و او حدود يك دهه است كه علاوه بر كارگرداني، فيلمنامه اغلب كارهايش را يا خودش مي نويسد و يا نوشته ديگري را مجدد بازنويسي مي كند؛ اين همه گزيده كار است و در اين چند سال اخير تنها دو فيلم ساخته كه يكي از آنها (وقتي همه خواب بودند) به تازگي اكران شده و ديگري (بالاتر از آسمان) همچنان آخرين مراحل آماده سازي اش را پشت سر مي گذارد. او زمان گرفتن تصاوير يك جا بند نمي شود، مرتب مسير بين محل استقرار مونيتور با محل بازي بچه ها را طي مي كند. حتي گاهي همانجا پاي نيمكت صورتي روي پا مي نشيند و آهسته آهسته ديالوگ ها، حالات، حركات و هر چه را كه لازم است با علي و جعفر چك مي كند.
جعفر مدام در پي فرصتي است تا با شيطنتي هر چند كوتاه فضاي سخت انتظار و تكرار را تلطيف كند، اما چندان جاي جولان ندارد. علي تصميمش بر جدي بودن است. پس بايد جعفر حواسش به ساندويچ نصفه نيمه اي باشد تا در صحنه گفت وگويش با علي لقمه اي هم از آن در دهان داشته باشد.
يك دستخط و عكسي از پدر علي كه او را به دنبال گمشده اش تا پارك مقابل زندان رسانده در كنار معرفت و دوستي هاي بچگانه و سرهاي پرروياي كوچك، همه آن چيزي است كه در نماي رو به رو و گفت وگوي آن دو مي توان ديد.
علي بلند مي شود و به آرامي به سمت فضاي سبز پشت نيمكت بر مي گردد. دوربين از زماني كه علي بلند مي شود آرام آرام از پشت سرش او را دنبال مي كند و نادر معصومي چنان كادر دوربين را مي بندد كه علي از فضاي گرم پارك كنده مي شود و در ميان سبزي درختان رو به رو درقاب كارت پستالي دوربين جا مي ماند. معصومي گيلاني است و عاشق ادبيات كه در قاب بندي هايش به دنبال تصاوير شاعرانه و ردپايي از ادبيات غني است و تصاوير ايراني. حماسه انساني تنها چيزي است كه اين فيلمبردار پر تحرك را به وجد مي آورد و سفر كه هر دو به نوعي در«نشاني» هم هست. و گواه آن ادامه كار در شمال و سفر علي براي يافتن حق موروثي خود به آنجاست.
*** اينجوري فيلم مي گيرن!
دور تا دور پارك را پيرمردان بازنشسته پر كرده اند. علي و جعفر همچنان بر روي نيمكت صورتي ميان حلقه عوامل سازنده «نشاني» و رفت و آمدهاي حسن پور مرام، معرفت و دوستي را به نمايش گذاشته اند. از جديت سعيد هنرور كه نقش علي را بازي مي كند در لحظات استراحت گروه هم كم نمي شود. انگار زندگي كردن در مدرسه شبانه روزي بيشتر از هم سن و سالهايش طعم واقعي زندگي را به او چشانده باشد. پس «نشاني» برايش فقط بازي و يا سرگرمي نيست بلكه دري است كه به سوي آينده گشوده شده و او مي خواهد پس از اين نيز همچنان گشوده باقي بماند.
حوالي ظهر كه مادران دست دختر و پسرهاي كوچكشان را محكم در دست مي فشارند تا مبادا زرق و برق مغازه هاي اطراف حواسشان را پرت كند، از شما چه پنهان ميانه پارك جاي مناسبي است تا آنها هم به بهانه علاقه مندي كودكان امروز و روياهاي گذشته خود كمي در پشت دوربين حسن پور و گروهش بايستند و با بادي در غبغب از چگونگي ساخت يك فيلم و بازي بچه هاي هم سن و سال آنها داد سخن بدهند.
مادر: نگاه كن مثلاً اين پسره داره گريه مي كنه.
ـ(با اشاره به دور) اينجوري فيلم مي گيرن و از تلويزيون پخش مي كنن.
ـ(با اشاره به نزديك) اين دستگاه فيلمش رو مي گيره، اين يكي صداش رو...
يكي از عوامل: هيس! سكوت.(و چشمان پسر و يا دختر بچه همراه با زوم دوربين روي چهره علي گرد مي شود).
معصومي: موزائيك هاي پشت سر بچه ها را خيس كنيد، خشك است.
يك نفر از عوامل با يك قابلمه تفلون مي رود و از داخل حوض ميان پارك آب بر مي دارد و شروع به پاشيدن آن به كف موزائيك ها مي كند. خيسي زمين پشت سر باعث مي شود كه تصوير بهتر و زنده تر به نظر برسد. اين عمليات تقريباً هر 15 دقيقه بايد تكرار شود چرا كه آفتاب ميانه روز باعث تبخير آب و خشكي مجدد زمين مي شود و طراوت تصوير از دست مي رود.
ـ صداي بچه ها خوب به گوش نمي رسد. بگوييد فواره ها را خاموش كنند.
دوربين مي رود و ضبط شروع شده است. چشمان پيرمردان نيمكت نشين به دنبال بچه ها دو دو مي زند و هرازگاهي كه تشنه مي شوند با خونسردي از نيمكت جدا شده، خود را به كلمن شربت گروه در پشت صحنه مي رسانند و گلويي تازه مي كنند و دوباره به جاي خود باز مي گردند.
دوربين روي سر علي زوم شده، طوري كه فقط او مي ماند و سبزي درختان رو به رو، اما چشمان پيرمردها دورتر مي رود. شايد تا جاده شمال، همان مسيري كه علي براي رسيدن به هدف خود بايد بپيمايد اما سرعت مرور خاطرات پيرمردان بيشتر از علي نوجوان است و خاطراتشان كشدارتر از مسير كوتاهي است كه علي و هم سن وسالهايش تا كنون طي كرده اند.
*** سلامي در ميانه دو پلان!
بچه ها از كلاسهاي تابستاني شان به خانه بر مي گردند؛ سواره، پياده، با دوچرخه و يا بدون آن چندان فرقي ندارد، با چنان شور و شوقي كمي دورتر در يك رديف تقريباً منظم با فاصله از دوربين معصومي ايستاده اند كه ناخودآگاه من هم به وجد مي آيم. آرام آرام مي خواهند كه بيشتر ببينند. همه چيز برايشان جالب است. مثل كشف خودشان در موقعيتي كه تا ديروز دور از دسترس بود اما با جعفر و علي قابل لمس شده است. اين طور مواقع بزرگترها بيشتر دلشان مي خواهد بازيگران مشهور را در صحنه ببينند، با آنها عكس بيندازند و امضاء بگيرند، اما قصه بچه ها اينجا فرق مي كند و علي كه حتي يك لبخند هم نمي زند مگر به اضطرار، اين را خوب فهميده است.
ـ مي بينيد كار با بچه ها چقدر سخت است؟ اين را حسن پور مي گويد كه موهايش را مثل دوران مدرسه همين بچه ها هميشه كوتاه نگه مي دارد اما رج هاي جوگندمي اش از او دانش آموز با تجربه اي ساخته است. مي گويم شما هم جديتتان بالاست.
ـ خب بايد همين طور باشد تا كار در بيايد.
علي از ذهنم دور نمي شود و از دهانم مي پرد كه اين يكي جدي تر است اما جعفر بازيگوش تر.
ـ قرار است كه اين طور باشد.
ـ چرا؟
ـ بايد ديد. ترجيح مي دهد قصه فيلمش لو نرود. تكليفش را از همان ابتدا مشخص كرده پس ترفندهاي جذب مخاطب و تبليغ هاي پيش از نمايش در تصميمش تأثيري ندارد. پس پاسخ اين چرا هم بماند پس از ديدن «نشاني» آخر.
*** اين هم يك نوع انرژي دادن است
پلان ها مدام ريز مي شود و زاويه دوربين تغيير مي كند. كم كم از برق اشتياق ناظران كاسته شده، بعضي ها اين پا و آن پا مي كنند در حالي كه ذره اي از انرژي و دقت حسن پوركم نشده است.
عمو! ـ جهانگير ميرشكاري را مي گويم ـ همان كه در بين اغلب شاگردهايش و جوانترها به عمو مشهور است. وقتي چشمهايش را ريز مي كند يعني ترافيك و صداي محيط بيشتر از هر چيزي آزارش مي دهد. از هر طرف كه صدا را بگيرند حجم شلوغي آن بالاست. عمو سردرد گرفته و مرتب زيرلب چيزهايي مي گويد...
فواره ها از نو باز شده اند بهتر است كسي برود و بگويد ببندند تا كمي از صداي محيط كم شود.
پيرمردهاي آن سوتر حالا كه از ظهر گذشته گله به گله نشسته اند و با هم و يا جوانترها شطرنج بازي مي كنند.
اما چه زجري مي كشد جعفر كه هرازگاهي وقت ظهري فقط بايد يك گاز به ساندويچي بزند كه نياز به حفظ راكورد هم دارد، من مي دانم دلش چه غنجي مي رود كه همه ساندويچ را گاز بزند و قال قضيه را بكند.بچه ها خسته به نظر مي آيند. اين را از گوشي عموجان مي توان فهميد چون صدا افت كرده، اما حسن پور به اين سادگي ها وا نمي دهد. دست به كار مي شود و شانه هاي علي و جعفر را ماساژ مي دهد و صداي خنده و شوخي ... خب اين هم يك نوع انرژي دادن است ديگر.
حسن پور مي گويد:«رفتيم شمال علي بايد نيم ساعت ورزش كند». علي با اين كه سني ندارد اما به قول حسن پور اگر ورزش نكند آمادگي چاق شدن را بدجوري دارد. و بايد فكري براي آن كرد.
*** فلاش بك به دو سوي ندامتگاه
ندامتگاه قصر از پشت در آهني پرابهت است اما از در كه وارد شوي تابلوي فلزي در سمت چپ كمي آن سوتر از ورودي اصلي نرسيده به عمارت زندان، تكليفمان را روشن مي كند:
«پروژه تعديل زندان قصر به پارك و مجموعه فرهنگي، ورزشي، علمي» پس تابلوي سازمان زندان ها و اقدامات تأميني و تربيتي و... يك يادگار است از گذشته نه چندان دور، اما به حال ما چندان فرقي ندارد. چه بهتر؛ يك فضاي آماده و كم دردسر براي بازسازي محيط يك  زندان.
خلاصي از خرده پلان هاي پارك يعني راحتي در حياط ندامتگاه و فرصت كافي براي رفع گرسنگي و فراهم ساختن مقدمات صحنه هاي بعدي.
دراين ميانه سربازهاي جوان در حال رفت و آمد درحياط زندان، مأموران نگهباني زندان نيستند بلكه هنروراني اند كه با هزار اميد و آرزوي دور و دراز از همين حضورهاي گذري و تحصيلات جسته گريخته پي هم مي دوند تا با گفتن چند ديالوگ ساده و عكس هاي يادگاري، به قله هاي دور روياها خيره شوند. اينها را از خودم نمي گويم از گپ و گفت هاي زمان استراحت با عيسي ابري مي فهم كه برادرش اكبر با ديپلم رياضي، حضور در سريال ها و فيلم هاي مختلف، برايش نمادي براي رسيدن به قله افتخار است. اكبر علاوه بر اين رفت و آمد گهگاهي در فيلم ها و مجموعه ها، دستي هم در نوشتن دارد. او به قول خودش مي نويسد تا اگر جايي بخواهد ديالوگ بگويد، راحت تر باشد. اما اگر تا اينجا پاي صحبتشان نشسته باشي ديدن آلبوم عكس هاي يادگاري با بازيگرها و كارگردان هاي مختلف و سرشناس هم جزء لاينفكي از اين شراكت تو در روياهاي دو برادر خواهد بود.
ـ سركار استوار اين دو تا هيچ كدوم شناسنامه نياوردن.
سرباز جلوي در نگهباني زندان با ديدن علي و جعفر رو بر مي گرداند و اين را مي گويد. البته قبلش احتمالاً پرسيده زنداني كي شماست؟ بعد آنها گفته اند بابامونه.
ـ شما با هم برادرين؟
ـ ما رفيقيم.
ـ مثل دو تا داداش.
ـ شناسنامه هاتون را بدهين!
و...
اما در كشويي زندان كشيده مي شود و من مانند يك زنداني كه وارد دنياي تازه اي شده باشد پايم را مي گذارم اين سو و در با صداي كشداري ناگهان بسته مي شود.
خيلي دلم مي خواهد بدانم آيا كسي علي و جعفر را به زندان قصر راه مي دهد يا نه و برادران ابري قرار است كجاي كادر ديده شوند. اما تنها يادگاري هاي كنده شده روي در كشويي مقابلم است و قولي كه براي حفظ ماجراي «نشاني» به حسن پور داده ام.
بايد بروم. حسين، مسعود، جابر، خسرو، سالار، جعفر، وحيد و... نگاهم از روي اسامي و تاريخ هاي نوشته شده روي در بسته مي چرخد و بر نيمكت صورتي خالي پارك مقابل مي ماند. دو پسر با شلوارهاي تيره، بلوزهاي قرمز رنگ و كتاني هاي ارزان قيمت چيني روي آن نشسته اند. همان علي وجعفر «نشاني» اند.
علي: به من گفتند وقتي مي گوييم گريه كن، گريه كن؛ وقتي مي گوييم بخند، بخند و گريه كردم، خنديدم و بعد انتخاب شدم.
ـ بعضي جاهاش سخته، بعضي جاهاش آسونه. دو ساعت بايد بايستي اما ....
جعفر: ما رفيقيم.
ـ مثل دو تا دادش.
سرباز: سركار استوار اين دو تا هيچ كدو شناسنامه نياورده ان!
چشم كه باز مي كنم جاده شمال رو به رويم پهن شده و پسر بچه اي با يك جفت كتاني تيره ارزان قيمت و يك گردنبند الله در مشتش روي ابرهاي جاده مه آلود پشت به من مي دود و دور مي شود.
تاريخ انتشار:6/8/86
ساعت انتشار:13:45