| موومان يكم اورهان اورخاني كه از كارهاي برادر بزرگترش آيدين به تنگ آمده و همچنين به دليل مسائل ارثي به تحريك اياز پاسبان، تصميم به كشتن آيدين مي گيرد. آنها ساكن اردبيل هستند و پدرشان جابر چندي پيش بيمار شده و مرده است و يك خانه و يك باغ زرد آلو و يك حجره آجيل فروشي در كاروانسراي آجيل فروشي ها به ارث گذاشته كه اورهان آن را اداره مي كند. اورهان به جز آيدين يك خواهر به اسم آيدا كه دو قلوي آيدين است و يك برادر ديگر به اسم يوسف كه از همه شان بزرگتر است هم دارد. اورهان به پشت گرمي اياز پاسبان، حجره را تعطيل كرده و براي پيدا كردن آيدين كه مدتي است خانه را ترك كرده، راه مي افتد. او ابتدا سري به خانه شان مي زند كه زماني پدر و مادر و يوسف و آيدا و آيدين در آن زندگي مي كردند، اما هم اكنون خانه خالي بود و هيچکس جز اورهان ساکن آن خانه نبود. اورهان به ياد كودكيشان مي افتد كه ازهمان زمان يوسف يعني فرزند ارشد خانواده، يك بچه زود باور و ساده لوح بود و آيدا و آيدين بازيگوش و شلوغ بودند و هر چه می گذشت، آيدين به كتاب و مطالعه روي مي آورد و ازهمان بچگي به اخبار جنگ آلمان و روسيه و درگيري هايي كه با شاه ايران (رضا شاه) پيش می آمده توجه نشان مي داد. مادر از همان كودكي، آيدين را بيش از فرزندان ديگرش دوست داشت و پدر توجه بيشترش به اورهان بود كه بيشتر مطيع پدرش بود. اورهان به خاطر آورد كه پدرشان، آيدين را مدام به خاطر شيطنت هايش و نافرمان بودنش كتك مي زد و اين مادر بود كه هميشه به خاطر آيدين، ميانجي گري مي كرد. به ياد آورد كه مادرشان تا واپسين روزهاي زندگيش، در حالي كه در بستر بيماري افتاده بود و از آسم هم زجر مي كشيد، مدام سراغ آيدين را از اورهان مي گرفت و براي گم شدن آيدين، او را مقصر مي دانست. روزهاي قبل از رفتن آيدين، براي اداره حجره، بين دو برادر اختلاف پيش آمده بود. اورهان از كودكي در كنار پدرش در حجره كار مي كرد و آيدين بيشتر دنبال درس و مدرسه اش بود و به كارهاي حجره علاقه اي نداشت. برای همین اورهان تمامي 6 دانگ حجره را حق خود مي دانست و آيدين نيز به خاطر وصيت پدرش كه سه دانگ را به نام او كرده بود، با وجود بي علاقه گي اش تصميم داشت در حجره بماند. مادر نيز اصرار داشت آيدين حتما به حق و حقوق خود برسد. اورهان قد كوتاه و درشت و تقريبا بي مو با صورتي خشن و نخراشيده بود و آيدین قد بلند و خوش قيافه، به طوري كه هميشه و همه جا، مورد توجه و تحسين واقع مي شد. اورهان به ياد آورد كه يك دختر ارمني بسيار زيبا، عاشق آيدين شده بود و آنها مي خواستند ازدواج كنند. همه اين چيزها باعث حسادت اورهان شده بود و او را وا داشته بود كه در برف و سرماي شديد آن سال، كه بي سابقه و فراموش نشدني بود، در بيابان ها دنبال برادرش بگردد. آيدين روزهاي آخر، مشاعرش را تقريبا از دست داده بود و مدام روزنامه ها و اخبار جنگ جهاني را مي خواند. شعر مي خواند و شعر مي گفت و مردم او را مسخره مي كردند و اورهان خجالت زده از حرفها و خنده هاي مردم، آيدين را از جلوي چشم آنها دور مي كرد. اورهان در برف ها به طرف قهوه خانه اي دور افتاده مي رفت كه معمولاً آيدين براي خوردن چاي به آنجا مي رفت. او به ياد روز ديپلم گرفتن آيدين و شادي مادرشان افتاد و بحثي كه ميان پدر و مادر درگرفته بود. پدرشان درس خواندن آيدين را كاملا بيهوده مي دانست و معتقد بود آيدين هم مثل اورهان بايد تا 8 كلاس درس مي خواند و بعد به كار و كاسبي بچسبد. پدر مدام، آيدين را براي گوشه گير شدنش، براي عشقش به سورمه ـ همان دختر ارمني ـ براي درس خواندن و کتاب خواندنش شماتت و سرزنش مي كرد. هر دو لجباز و يك دنده بودند و هيچ كدام كوتاه نمي آمدند و مدام بينشان اختلاف بود. حتي پدر يك بار كتاب بابا گوريو را از دست آيدين گرفت و از وسط پاره كرد. از همان شب بود که اتاق آيدين و اورهان را جدا كرد. فكر مي كرد اورهان هم ممكن است خراب شود و اين شد كه در زير زمين، جايي را مرتب كردند و از آن شب آيدين در زيرزمين مي خوابيد. پدر كتاب هاي ديگر آيدين را بار كرد و به حجره برد. آنجا از اياز پاسبان درمورد كتاب هاي آيدين نظر خواهی كرد آنها در مورد اوديسه و باغ اپي كور، بحث كردند و اياز گفت كه باغ اپي كور، براي كمونيست هاست و جوان ها را به آنجا مي برند و قاپشان را مي دزدند. آن روز پدرشان وحشت زده، حجره را تعطيل كرده بود و همراه اورهان به خانه بازگشته بود و تمام كتابها و ورق هاي آيدين را از زير زمين بيرون كشيده بود و وسط حياط، بي توجه به گريه هاي آيدا و جيغ هاي مادر همه را آتش زده بود. اورهان در راه است که متوجه يك اصطبل می شود و پيرمردی را نيز در چارچوب اصطبل می بیند. او به همراه پيرمرد وارد اصطبل می شود تا شب را همان جا بگذراند. آنها تا پاسي از شب با هم سيگار می كشند و حرف می زنند و اورهان می گوید كه دنبال برادرش آيدين كه 42 سال دارد، مي گردد. آنها به سختي خود را گرم نگه می دارند. اورهان به ياد می آورد كه روزي قرص كامل آفتاب گرفت و شب شد و مردم وحشت زده شدند. اورهان و پدر و مادر كه در خانه بودند، وحشت زده به آسمان چشم دوخته بودند كه در يك لحظه، غرق در ستاره شده بود. پدر با وحشت می گفت كه بلا نازل شده و اين بلا به خاطر اعمال آنها و بچه هايشان است. بنابراين به زيرزمين آيدين رفته و وقتی ديده بود آيدين آنجا را دوباره پر از كتاب و ورق و كاغذ شعر كرده، همه جا را نفت ريخت و كل زيرزمين را آتش زد و معتقد بود که روح شيطان را مي سوزاند. آيدين كه به خانه آمد و با آن وضع مواجه شد، ناراحت و دلشكسته بدون هيچ حرفي از آنجا رفت و برخلاف انتظار پدر، تا مدتهاي طولاني برنگشت. آن زمان آيدا هم ديگر در آن خانه نبود كه آيدين به هواي او بماند. آيدين به يك كارخانه در رام اسبي رفت. در آنجا هم كار مي كرد و هم زندگي. يك بار كه اورهان و پدر براي بازگرداندنش رفته بودند، او از بازگشتن به آن خانه سر باز زد و پدرشان سراپا خشم و كينه بازگشت. پس از آن، اورهان گاه گاه بهش سر مي زد و احوالش را به گوش مادرشان مي رساند. آيدين كه در آن آتش سوزي، پرونده تحصيلي، كتاب ها و شعرهايي كه مال خودش بود را از دست داده بود، نمي توانست پدر را ببخشد و هيچ غذا، لباس يا كتابي را از جانب آنها قبول نمي كرد. رفته رفته آيدين طوري كه انگار خودش در آن آتش سوزي سوخته، خُلق و خُويش عوض شد. افسرده بود و هميشه لباسهاي كهنه و مندرس مي پوشيد و بي توجه به اطراف، در آن كارخانه كار مي كرد. اورهان روزهايي را به ياد مي آورد كه با آيدين و پدر در شورآبي كه حالا خشك شده بود، شنا مي كردند و بعد پدر كنار شورآبي دراز مي كشيد. آيدين با سطل از كف آنجا لجن جمع مي كرد و اورهان لجن ها را كه براي روماتيسم خوب بود، به بدن پدرشان مي ماليد. اورهان ياد دوستش جمشيد دیلاق كه دراز و لاغر بود افتاد. آنها وضع مالي بدي داشتند و تنها دوستش اورهان بود. او هميشه با آن قد درازش جلوی خانه، منتظر اورهان مي ماند و اورهان خونسردانه حمامش را مي كرد و وقتي در مي آمد، ديلاق هنوز آنجا منتظر بود. روزی آنها با عده اي ديگر، به شور آبي رفتند كه شنا كنند. در آنجا قايقي ديدند و خواستند سوار شوند. همه به قايق آويزان شدند و قايق روی آنها واژگون شد. همه در لجن هاي شورآبي فرو رفتند و مردند جز اورهان كه به سختي خود را از آب بيرون كشيد و كمربند شلوارش را باز كرد، تا جمشيد ديلاق كه به شلوارش چسبيده بود، رها شود. او هم مانند سايرين غرق شد. اورهان باز كودكيشان را به ياد آورد كه با آيدين يك جور و يك رنگ لباس مي پوشيد و اطراف كارخانه پنكه سازي لرد كه در نزديكي خانه شان بود، بازي مي كردند. بعد از مرگ پدرشان، اورهان جواز كسب حجره را به نام خودش زده بود. آيدين اعتراضی نداشت، اما مادرشان كه هنوز زنده بود، زير بار نمي رفت كه حق آيدين خورده شود. اورهان به اين فكر مي كرد كه آيدين را دوست دارد، اما يادش مي آمد كه پا به پاي پدرش در آن حجره كار كرده و كيسه هاي پسته را از چهل پله بالا و پايين برده و آيدين در آن زمان فقط درس مي خوانده و برای همین، حق مساوي و نصف نصف را غير منصفانه مي دانست. او تصميم گرفته بود كار را تمام كند. وقتي آنها بزرگ شدند، اورهان كه نقش برادر بزرگتر را ايفا مي كرد، به تقليد از پدرش كه هميشه آيدين را تحقير مي كرد و او را الدنگ يا ميرزا صدا مي زد، همين رفتار را پيش گرفته بود و برادر را نره غول يا الدنگ صدا مي زد. يا مانند پدر، زير گوشش مي زد. اورهان شبي را به ياد مي آورد كه با آيدين از ويلا دره بازگشتند و آیدین، شديداً مسموم شده بود مادر مدام پاشويه اش مي كرد و اشك مي ريخت و با نگاهي نفرتبار به اورهان مي نگريست و او را مسبب همه چيز مي دانست. موومان دوم (1) وقتي پدرشان حجره آجيل فروشي را خريد، بسيار خوشحال بود. او براي آيدا و اورهان يك عروسك و يك ماشين خريد. براي يوسف يك خودنويس كه با آن همه جا را جوهري كرد. براي آيدين هم كه ماه پيش، شيشه عينك پدربزرگشان را دزديده بود، يك ذره بين گرفت. پدر بزرگ بعد از 6 سال براي ديدن دو پسرش جابر و صابر آمده بود. او آدم عجيبي بود. چهل سال پيش به دولت قاجار، سنگ فروخته بود؛ اما نتوانسته بود پولش را وصول كند. شاه قبلي مرده بود و در زمان شاه بعدي، كسي به پول او توجه نكرده بود و پدر بزرگ، 39 سال بود كه در حال شكايت كردن بود. آيدين به خاطر دزديدن شيشه عينك پدر بزرگ، كتك زيادي خورد و فردايش از درد كمر و پا، نتوانست به مدرسه برود. او بچه سربه راهي نبود وبا شيطنت هايش امان ديگران را مي بريد. آخرين نفري بود كه شبها مي خوابيد و صبحها، اولين نفري بود كه بیدار مي شد. بي آن كه درس بخواند، مرتب بيست مي گرفت و پدر را حيرت زده مي كرد. پدر حريف یک بچه 7 ساله نمي شد و براي مهار كردنش، راهي جز كتك نمي دانست. او يوسف، و بيشتر اورهان را ترجيح مي داد. يوسف هميشه سرش در لاك خودش بود و ساعتها با چيزي سرگرم مي شد و همان جاهم خوابش مي برد. آيدا درست مانند آيدين بود. خوش خنده و شيطان و پر سروصدا. هميشه خانه را روي سرش مي گذاشت و برادرهايش هميشه مطيع او بودند. او بيش از حد زيبا بود و همين پدرشان را نگران مي كرد. او ترجيح مي داد آيدا دختري سنگين و متين و گنگ و عقب افتاده باشد، ولي بر عكس آيدا، با لوس بازیها و اداهایش، هر چه مي خواست به دست مي آورد. پدر از رشد سريع آيدا و قد كشيدن و زيباتر شدنش وحشت داشت و بنابراين او را وادار مي كرد مدام در آشپزخانه باشد. آيدا نه دوست و هم كلاسي اي داشت، نه پا از خانه بيرون مي گذاشت. او رفته رفته از برادرهايش جدا افتاده و به تنهايي خو گرفت و آنقدر در سكوت و تنهايي ماند كه حضورش در خانه هم فراموش شد. او در يازده سالگي رماتيسم مفاصل گرفت و بايد ماهي يك پني سيلين قوي مي زد. او در آشپزخانه تنها غذا مي خورد، تنها مي شست، تنها مي پخت و تنها مي خوابيد و هيچ كس جز آيدين سراغ او را نمي گرفت و بعدها آيدا، دختري خودخور و در هم شكسته و غمگين شد. (2) اوايل شهريور ماه جابر به اصرار مادر راضي شد يوسف و آيدين را براي اسم نويسي به مدرسه ببرد. اما وقتي وارد شهر شدند، همه جا را شلوغ و آشفته ديدند. مغازه ها بسته بود و عده اي شتابان به سمت خيابان می دويدند. بعضي ها مسلح، با چهره هايي گرفته و لاغر جلو ساختمان نظميه ايستاده بودند. پدر خيالش راحت بود و مي دانست كه اگر شهر را كن فيكون هم بكنند، به كوچه آنها كه كارخانه پنكه سازي لرد در آن بود، دست نمي زنند. پدر در ميان آن هياهو، اياز پاسبان را پيدا كرد و فهميد عصر آن روز، مردان اردبيل نتوانسته بودند جلوي حمله را بگيرند. ارتش تسليم شده بود و روسها به شهر ريخته و همه جا را قرق، كرده بودند و نظميه هم سقوط كرده بود. نارين قلعه كه بزرگترين سربازخانه آذربايجان بود، تسليم شد و از سر شب هواپيماهاي روسي دسته دسته چتر باز پياده مي كرد. در شهر ديگر نان هم گير نمي آمد و مردها بايد از نيمه شب تا ظهر روز بعد، در صف نان مي ماندند. روس ها سراسر شمال ايران را گرفتند. وضع شهر آشفته بود. عده اي روز روشن، اموال مغازه ها را غارت مي كردند و مامور تامينات نظميه، به جرم دزدي از كارگران محله عالي قاپي كتك خورده بود. پدر در اين گيرودار به فكر پيدا كردن نان بود. اياز پاسبان، روزي 4 تا نان براي آنها مي آورد. گرسنگي، فرار دختران جوان ، جنگ تن به تن و تجاوز سربازان روسي، گريبانگير شهر شده بود. پدر، مدام به خاطر وجود آيدا نگران بود و از ترسشان در را به روي كسي باز نمي كرد. اما يك بعد از ظهر، چند سرباز روس به زور وارد خانه شدند و می خواستند آيدين را كه يك خاك انداز دسته لوله اي به دست داشت، با خود ببرند. مادر گريه مي كرد و پدر از وحشت مي لرزيد. اما آيدين با برقي در چشم ها به سربازها نگاه مي كرد و خوشحال بود؟ او خاك انداز را به سربازهاي روسي كه مدام چيزهايي مي پرسيدند نشان داد و آنها يكباره زدند زير خنده و از خانه خارج شدند. آيدين با ته خاك انداز به طرف آنها نشانه رفته بود و گفته بود تق .... تق و همين باعث سرازير شدن سربازها به آن خانه شده بود. پس از رفتن آنها اياز آمد و گفت كه ناوهاي انگليسي به ساحل خرمشهر نفوذ كرده اند و ناوهاي ايران را از پاي در آورده اند. رضا شاه با وزير مختار روس ـ اسميرنوف ـ و وزير مختار انگليس ـ مستر بولارد ـ جلسه اي داشته كه هيچ نتيجه اي نداده. اياز كه شاه را بسيار با شكوه و عظمت مي دانست، گفت شاه به دولتين شوروي و انگلستان وعده داده كه رضايت متفقين را از نظر حمل و نقل ادوات جنگي تامين كند، به شرط آنكه آنها عقب نشيني كنند. ولي درخواستش بي فايده بود و حالا شاه تصميم گرفته از كار كناره گيري كند تا به گفتۀ خودش، بمباران قطع شود و خون سربازها و مردم بي گناه ريخته نشود. ابتدا وزرا پس از مشورت با كناره گيري شاه مخالفت كردند. اما زماني كه قواي شوروي از كرج به سمت تهران سرازير شدند رضا شاه چاره اي جز ترك پايتخت و كناره گيري نديد. اياز پس از گفتن اين حرفها هق هق به گريه افتاد و پدر را نيز به گريه انداخت. (3) تا مدتها چتربازها همچنان در شهر فرود مي آمدند و يوسف هر روز روي ايوان، محو تماشاي آنها مي شد. روزي تصميم گرفت خودش پرواز كند. او چتر بزرگ و سياه پدرش را برداشت و بر لبه بام ايستاد و پرواز كرد. يوسف وسط كوچه افتاد، اما نمرد و از آن پس، چيزي شد میان آدم و حيوان. يك تكه گوشت. جانوری كه مدام مي بلعید و پس می داد. او بعد از آنكه به تقليد از چتر بازان از بام پريد، خانه نشين شد از حواس 5 گانه، فقط بينايي اش كار مي كرد. آقاي لرد، صاحب پنكه سازي لرد نيز به ديدن آنها آمد و اظهار تاسف كرد و از آن پس، روزي 5 قرص نان براي آنها می فرستاد. مادرشان مرتب براي يوسف لگن مي گذاشت و ملافه هاي زيرش را تميز مي كرد. اما باز هم همه جا بوي تعفن گرفته بود. كم كم يوسف تمام وجهه انساني اش را از دست داد و از برادري و فرزندي خط خورد. از آن پس آيدين بچه اول بود و سختگيري در مورد او شروع شد. اما مهار آيدين در دست پدر نبود. او سركش و رام نشدني بود. در زير زمين كه حبسش مي كردند، چنان سرگرم مي شد كه اگر دنبالش نمي رفتند، بيرون نمي آمد. كتاب ها را از بر مي خواند و املاء مي نوشت. پول توجيبي اش را كه پدر قطع مي كرد، در ماست بندي ميدان سرچشمه مشغول كار مي شد و روزي يك قران مي گرفت و با پولش، كاغذ و كتاب مي خريد. آيدين از تكرار زندگي پدرشان متنفر بود و نمي خواست مثل او باشد. وقتي بچه بود، پدر او را روي شانه هايش مي نشاند و در شور آبي شنا مي كرد و با هم مي خنديدند. اما پدرشان عوض شده بود. حالا بيش از حد خشك و عبوس بود و كارش را بيش از هر چيز دوست داشت. هميشه اخمو بود و آيدين در طول زندگيش، هميشه با وحشت به او سلام مي كرد. (4) مادر خيلي سعي مي كرد رابطه آيدين را با پدرش خوب كند و مدام از او خواست مانند اورهان، در حجره پيش پدرش باشد. ولي آيدين خوشبختي خود را با اهداف و خوشبختي پدر و اورهان يكي نمي دانست. اما گاهي به خاطر مادرش به حجره مي رفت و شب همراه پدر و اورهان باز مي گشت. او مشتري ها را راه مي انداخت. مطالبات را وصول مي كرد، زمين مي شست به شيشه ها دستمال مي كشيد قيمت ها و نوع جنس را مي نوشت. طوري كه در عرض 2 ماه كاملا به كار وارد شد اما اورهان ناراضي بود. رنج مي برد و حسادت مي كرد و مي خواست كه آيدين سرگرم همان درس و كتابش باشد. در آن روزها جنگ پايان يافته بود، اما شهر هنوز ناامن بود. عده اي حزبي، شيشه هاي كارخانه پنكه سازي لرد را شكسته بودند و لرد در سخنراني اش اعلام كرده بود كه اجانب نمي گذارند صنعت مملكت پيش برود و آبروي مملكت حفظ شود و اگر قواي انتظامي همكاري نكنند، او مجبور به تعطيلی كارخانه و بيكار كردن كارگرها مي شود. اياز پاسبان براي جابر خبر آورد كه 2 نفر حزبي را وسط ميدان عالي قاپي دار زدند و غائله خوابيده است. او به جابر و دو پسرش كه درحجره بودند، گوشزد كرد كه اطراف كتاب يا اعلاميه هاي حزبي نروند و بيشتر روي صحبتش با آيدين بود كه اهل كتاب و درس بود. از آن پس پدر مدام آيدين را زير نظر داشت و كتابهايش را وارسي مي كرد و مدام سعي مي كرد آيدين را متقاعد كند كه دست از درس و مدرسه بكشد. آنها مدام با هم بحث داشتند. پدر معتقد بود او از راه درس به هيچ جا نمي رسد و بايد كاسب شود و آيدين زير بار نمي رفت. (5) عصر يك روز گرم تیر ماه يك ماشين بنز مشكي كه تا آن وقت كسي مانندش را در اردبيل نديده بود، دم خانه جابر توقف كرد. پدر در حياط مشغول هندوانه خوردن بود. آيدين در حال كتاب خواندن بود و اورهان داشت با آيدا به خاطر اينكه جوراب ها و لباسهای او را با دقت نمي شويد، دعوا مي كرد و مادر هم با اورهان دعوا مي كرد كه زنگ خانه را زدند. زماني كه پدر در را گشود، يك مرد با ظاهري آراسته و كراوات زده وارد خانه شد، و بدون تعارف، طرف اتاق ها رفت و با جابر در يكي از اتاق ها نشست. او گفت كه تحصيل كرده آمريكاست و به تازگي به ايران بازگشته و براي ازدواج دنبال يك دختر ايراني است و نشاني خانه آنها را از خواهرش گرفته و وصف زيبايي ونجابت آيدا را از خواهرش شنيده است. پدر كه تا آن زمان كسي جرات نكرده بود جلوي او اسم آيدا را به زبان بياورد، عصباني شد از اتاق بيرون رفت و آيدا را به زيرزمين فرستاد. بعد برگشت و سعي كرد آن مرد غريبه را كه آرشيتكت بود، زودتر رد كند. آن مرد كه انوشيروان آباداني نام داشت، موقع ترك خانه، يك نظر آيدا را كه در زيرزمين بود، از پنجره ديد و هر دو از آن لحظه به هم علاقمند شدند. آباداني چهار ماه رفت و آمد و هر باره هديه هایي مانند پارچه، لباس، كفش و گردنبند طلا براي آيدا آورد. پدر او را تهديد كرد كه شكايت مي كند. اما آباداني توجهي نكرد و باز رفت و آمدها و اصرارها ادامه داشت. مادر سعي مي كرد پدر را راضي كند، اما او سفت و سخت مخالفت مي كرد و آيدا كه تمام زندگي اش مثل آدمهاي كر و لال گوشه خانه مانده بود و از درد مفاصل رنج مي برد، در دل به آباداني علاقمند شده بود. حتي يكبار آباداني موفق شد آيدا را بيرون از خانه تنها گير بياورد. او با ماشين، راه آيدا را سد كرد و خواست با او صحبت كند، اما آيدا وحشت زده شده بود و از ترس اينكه پدر از جايي او را نبيند، مي لرزيد و عاقبت گريه كنان فرار كرد. آن شب تب كرد و هذيان گفت. دكتر بالاي سرش آوردند و آيدين كه آن روز آيدا را با آباداني ديده بود، او را دلداري داد و آرامش كرد. (6) بالاخره آباداني و آيدا موفق به ازدواج شدند، اما پدرشان در اين عروسي شركت نكرد. پدر براي يك هفته حجره را بست و به تبريز رفت تا زماني كه آيدا و آباداني از آن خانه رفتند، بازگردد. آيدا خود لباس عروسي اش را دوخت. اورهان و مادر و آيدين تمام وقت خود را صرف مرتب كردن خانه، كرايه كردن صندلي و تزئين در و ديوار كردند. بستگان آباداني هم از تهران آمدند و عمو صابر نيز يك گروه اركستر سه نفره نوازنده با خود آورد. اما با اين حال عروسي سوت و كور بود. چون پدر سفارش كرده بود كه عروسي را بي سرو صدا بگيرند. مهمان ها در شب عروسي با خنده و فرياد و شوخي مي خواستند عروسي شكل واقعي به خود بگيرد تا حوصله اشان سر نرود. جوانها مي خواستند بساط رقص برپا كنند و مادر مدام از عمو صابر مي خواست که بزن و بكوب نباشد. چون اگر جابر مي فهميد روزگار همه را سياه مي كرد. اما عموصابر هم به اين حرفها توجه نمي كرد و مي خواست مجلس را در سرور و پايكوبي برگزار کند. آيدين خواهرش را تماشا مي كرد كه در كنار آباداني كه شبيه اروپايي ها بود، نشسته بود. آيدا عروس قشنگي بود كه غذاهاي خوشمزه مي پخت، ظرف ها را تميز مي شست و هيچ توقعي نداشت، اما همیشه از پدر يا اورهان كتك مي خورد. آيدين به دسته اي از دختران همسايه كه تركي مي رقصيدند نگاه مي كرد و بدون اينكه دليلش را بداند از رقص دختر ها احساس دلتنگي مي كرد برای همین از خانه بیرون رفت. آن شب باد و باران و رعد و برق شديدي گرفت، به طوري كه لامپ هاي چراغاني شكست. عروس و داماد، سه روز ديگر هم در آن جا ماندند و پدر كه بازگشته بود، از زور عصبانيت از اتاقش بیرون نمي آمد. حتي با آباداني كه براي خداحافظي پيشش رفته بود، به سردي و خشكي رفتار كرد. طوري كه آخر سر، هر دو با خشم و عصبانيت از هم جدا شدند و آيدا به همراه شوهرش به آبادان رفت. (7) روزي كه آيدا و آباداني رفتند، آقاي لرد درگذشت. پدر به احترام او، آن روز، در حجره را باز نكرد و با آيدين و اورهان براي تشيع جنازه رفت. درآنجا تعداد زيادي از كسبه و همچنين اياز پاسبان هم حضور داشتند. پدر و كارگران كارخانه هر كدام شاخه گلي روي تابوت پرتاب مي كردند. آنها در مورد آقاي لرد كه كلی به بچه ها كتاب مصور انگليسي و شكلات و گل سينه و دفتر مشق با آرم پنكه سازي لرد داده بود، حرف مي زدند. در مورد اينكه گاه درمحله ظاهر مي شد و با همسايه ها و به خصوص پدر گرم مي گرفت. هر ساله در سالن شهرداري جشنی برپا مي كرد و سخنراني مي كرد. در مورد اينكه مملكت ايران را زير پوشش پنكه هاي لرد برده، صحبت مي كرد. از بين همشهريان همشهريان شريف را بالاي سن دعوت می كرد و یکبار پدر را نيز به عنوان همسايه شريف و كاسب شريف معرفي كرده بود و حلقه گلي به گردن او انداخته بود. مرگ آقاي لرد، علاوه بر تاثير روی افراد محل و كارگران، با حالتي تبليغاتي همراه بود. بعد از مرگ لرد يك شركت شيميايي – دارويي آمريكايي به اسم بايكوت، نمايندگي اش را به شهر فرستاد و شروع به استخدام كارگر كرد. كار آنها ساختن سم براي سمپاشي بود و مرم از كارخانه پنكه سازي به كارخانه بايكوت روي آوردند. اين كارخانه دارويي تصميم گرفت توپ، آدمك، بازي هاي فكري، زیورآلات و عروسك هايي به شكل ملا كه وقتي در آفتاب قرار مي گرفت ادرار می کرد، بسازد. پدر هم خانه را سمپاشي كرد و چون اثر سم قوي بود، مي بايست افراد خانه، خانه را ترك مي كردند. آنها شب تا صبح خانه را ترك كردند اما یوسف را در خانه جا گذاشتند و وقتي ياد يوسف افتادند كه ديگر نمي شد وارد خانه شد. تا صبح براي او اشك ريختند و روز بعد، وقتي به خانه بازگشتند، چند موش و يك گربه و صدها سوسك و پشه و ساس و خرخاكي وسط اتاق مرده بودند، اما يوسف همچنان زنده بود و داشت چيزي مي خورد كه به گفته مادر، يكي از همان جانورها بود. (8) آيدين بيشتر اوقاتش را پيش استاد ناصر دلخون كه استاد شعر بود، مي گذراند. پدر پس از رفتن آيدا بهانه گير، بداخلاق، بي حوصله و كم اشتها شده بود و مدام در خانه، دعوا و مرافعه به پا مي كرد. حتي يك شب با مادر آیدین سر آيدين و اينكه هميشه او را الدنگ و بي رگ صدا مي زد و سر بي علاقگي آيدين به كسب كار، دعوايشان بالا گرفت و مادر پس از خوردن يك سيلي با آیدين از خانه خارج شد و به قبرستان رفتند. در آنجا با آيدين در مورد اينكه همه حق و حقوق و ارث عاقبت به اورهان مي رسد، صحبت كرد. در مورد اينكه اخلاق پدر، هميشه همان طور بوده و حتي به او اجازه ديدن فاميل هايش را هم نمي داده است، درد دل كرد. و او مسلم مي دانست كه آيدين مي تواند با تغيير رفتار، نظر پدرش را به خود جلب كند. اما آيدين همۀ دلخوشي اش به شعرها و كلاس هاي استاد دلخون بود. (9) يكي از شعرهاي آيدين به نام شعر سرخ، در روزنامه چاپ شد كه يك شعر انقلابي بود و اياز پاسبان و پدر را عصباني كرد. اياز ابتدا تصميم به دستگيري آيدين گرفت، اما براي حفظ آبروي جابر اين كار را نكرد. اما چون استادش دلخون را مي شناختند، يك شب مامورها را به خانه او فرستاد و او را دستگير كرد و به عنوان مخرب اذهان جوانان به تهران فرستاد. آيدين كه استعداد زيادي در شعر داشت، چند رباعي، چند غزل، چند مثنوي، و ده ها قطعه و شعر نو به زبان تركي گفته بود و سه سال آموزش استادش او را متحول كرده بود. به طوري كه بعضي گمان مي كردند او اين شعرها را ازجايي يا كسي دزديده است. اما آيدين بي توجه به حرفها، غرق در خواندن و نوشتن بود. او به هيچ دختر يا زني هم توجه نشان نمي داد و حتي همسايه روبروي آنها كه يك زن بيوه به اسم فروزان بود، هر چه تلاش كرد نظر او را جلب كند، بي فايده بود. فروزان كارمند بانك ملي و اهل تبريز بود و از هر فرصتي استفاده مي كرد كه به آيدين نزديك شود، اما آيدين بيش از هر چيز واله شعر و استاد خود بود. استاد دلخون عاقله مردي بود كه مرتاض وار زندگي مي كرد، شعر نو مي گفت، به نيما يوشيج علاقمند بود و معتقد بود كه آيدين، به مقام شامخي در ادبيات اين سرزمين دست خواهد يافت. (10) آيدا هر سال 15 روز به ديدن آنها مي آمد. او صاحب پسري به اسم سهراب شده بود و شوهرش آباداني، به دليل كينه و اختلاف ديرينه، پايش را به آن خانه نمي گذاشت. آيدا را به آنجا مي رساند و بعد از 15 روز دنبالشان مي آمد. آيدا چاق تر شده بود و ديگر درد مفاصل و استخوان نداشت. او سعي مي كرد خوشحال و سرحال جلوه كند، اما هميشه غمی در چشمانش موج مي زد. او از اينكه مي ديد اتاق آيدين و اورهان را جدا كرده اند و آيدين در زير زمين است و نسبت به سابق، لاغرتر شده غصه مي خورد. هر بار سعي مي كرد اتاق و ديوارهاي زيرزمين را تميز كند و براي تنها پنجره اش پشت دري سفيد بدوزد. آيدين تمام مدت با سهراب سرگرم بود و او را به گردش مي برد. آيدين كه تمام دلخوشی اش به استادش بود و حالا او را از دست داده بود، تصميم داشت به تهران برود و در دانشگاه درس بخواند. او از خانۀ هميشه يكنواخت و ساكتشان خسته شده بود. پدرشان كسي را به حريم خانه راه نمي داد و حتي عمو صابر را عرق خور مي دانست و با او هم قطع رابطه كرده بود. آيدين اصرار داشت به دانشگاه برود اما پدر مخالف بود و مخارجش را به عهده نمي گرفت. آيدين به ديدن عمو صابر رفت و عمويش قبول كرد كه هزينه تحصيل يكي دو سالش را بدهد. پدر با شنيدن اين حرف، شديداً مخالفت كرد. او نه خودش خرج دانشگاه را مي داد و نه راضي مي شد عمو صابر نيمي از خرج را به عهده بگيرد. (11) روزي كه خورشيد گرفتگي اتفاق افتاد و همه مردم از جمله پدر را به وحشت انداخت، روزي بود كه روز قبلش شعر آيدين، در روزنامه اطلاعات چاپ شده بود و پدر بيش از حد عصباني بود. پدر از شعرها چيزي نمي فهميد، اما مي ترسيد مبادا آيدين به تهران برود و جزء گروههای خطرناک شود و ديگر هرگز برنگردد. حرفهاي اياز كه مي گفت ذهن شاعران مسموم است و همه چپي اند، پدر را نگران كرده بود. چون آيدين دست از اشعار و كارهايش برنمي داشت، اياز به طور جدي تصميم به دستگيري او گرفته بود. و پدر نيز از اياز يكي دو روز مهلت گرفته بود كه با آيدين اتمام حجت كند. در همان روزها بود كه خورشيد گرفتگي اتفاق افتاد و شهر در تاريكي فرو رفت. پدر خود را گناهكار مي دانست و آيدين را نيز مسبب بدبختي ها. او نماز وحشت خواند و به زير زمين رفت و در را با لگد گشود و اتاق را با اثاثيه اش به آتش كشيد. زماني كه آيدين به خانه بازگشت و آن وضع را ديد، از خشم به خود لرزيد. كتابها ، شعرها، و پرونده تحصيلي اش همه دود شده بودند. او مي خواست خانه را بر سر پدرش خراب كند، اما بدون هيچ حرفي آنجا را ترك كرد و ديگر برنگشت. (12) او چند شبي را در شهر آواره گذراند. يك شب پشت ديوار يك مدرسه خوابيد. شبي ديگر در يك باغ خوابيد و چون گرسنه و خسته بود و گدايي هم نمي توانست بكند، پيش عمو صابر كه هميشه در مي فروشي بود، رفت و با او نهار خورد. و عمويش سعي كرد او را راضي كند كه به خانه برگردد، اما آيدين همچنان مصمم بود خود را به تهران برساند. او ساعاتي را نيز در يك قرائتخانه كه متعلق به معلم دوره دبستانش بود، گذراند. در آنجا در يك روزنامه چشمش به يك آگهي تسليت افتاد كه مربوط به استاد دلخون بود. آيدين سرگشته و دلتنگ مدتي را در شهر سرگردان ماند. و بعد چون جايي را نداشت، به طرف خانه فروزان به راه افتاد تا اگر مي تواند، كمكش كند يا لااقل آن شب را آنجا سپري كند. فروزان از آمدن آيدين بسيار ذوق زده شد و او را به خانه اش راه داد و زماني كه فهميد آيدين قصد دارد به تهران برود از او خواست او را هم همراهش ببرد. اما آيدين قبول نكرد. فروزان براي اينكه به آيدين كمك كند، از مردي به اسم آقاي ميرزاييان كه ارمني بود و در بانك آنها حساب داشت، خواست كه كاري براي آيدين پيدا كند تا او بتواند براي دانشگاهش پول جمع كند آقاي ميرزاييان كه يك كارخانۀ چوب بري در رام اسبي داشت، آيدين را به عنوان كارگر استخدام كرد. آيدين به عنوان اره كش، روز مزد مشغول شد. او در آنجا يك اتاق كوچك براي خواب داشت و با ماهي 200 تومان حقوق. عصرها نيز مطالعه آزاد داشت. آقاي ميرزاييان كه از آيدين و پشتكارش خوشش آمده بود، تصميم گرفت به هر نحوي که شده به او كمك كند. در آن مدت فروزان و آيدين گاهي به ملاقات هم مي رفتند. اورهان نيز كه او را پيدا كرده بود، گاهي به ديدنش مي رفت. يك روز پدر هم به ديدنش رفت و از او خواست که برگردد. اما آيدين قبول نكرد. آيدين در محل كارش كم حرف بود، با بقيه ارتباطي برقرار نمي كرد و فقط به سختي سرگرم كارش بود. اما به زودي از طرف اياز پاسبان چند نفر امنيه به دنبالش آمدند و آيدين مجبور شد خود را پنهان كند. آقاي ميرزاييان آنها را به گونه اي دست به سر كرد. اما اين رفت و آمدها و تعقيب آيدين همچنان ادامه پيدا كرد. (13) آيدين نمي توانست باور كند پدرش درصدد انتقام باشد. آقاي ميرزاييان كه مي ديد وجود او در كارخانه خطرناك است، او را به خانه اش دعوت كرد تا فكر ديگري برايش كند. آيدين مستأصل و پريشان و غمزده، به خانۀ آقاي ميرزاييان كه يك عمارت سفيد و زيبا بود و طرف ديگرش كليسا قرار داشت رفت و آنجا با برادر آقاي ميرزاييان، مسيو سورن و دخترش سورملينا آشنا شد. آنها مدتي در مورد پدر آيدين و مشكلاتي كه ميان اين پدر و پسر وجود داشت و سختي هايي كه آيدين كشيده بود، حرف زدند. به يكي از شعرهاي آيدين كه برايشان خواند، گوش دادند و او را بسيار تحسين كردند. سورمه يك دختر مو طلايي حدوداً 30 ساله بسيار زيبا بود كه از همان شب، آيدين و او به هم علاقمند شدند. آقاي ميرزاييان و برادرش مسيو سورن تصميم گرفتند زيرزمين كليسا را تميز و برقكشي كنند تا آيدين بتواند دور از چشم امنيه ها، در آن زير زمين به كار قاب سازي كه زماني كار استاد دلخون هم بود، مشغول شود و مزد قاب ها را بگيرد و شب ها هم به كتاب و درس مشغول باشد. آيدين از روز بعد، وارد زيرزمين كليسا شد و آنجا را تبديل به كارگاهي كرد. او روزي 30 قاب عكس چوبي مي ساخت، كم كم تعداد آنها به روزي 50 قاب رسيد. آقای میرزائیان هم قابها را که بسیار زیبا بود، می فروخت و برای هر قاب يك تومان مزد به آيدين مي داد. در تمام اين روزها سورمه براي او غذا و روزنامه مي برد و كم كم ديدن او براي آيدين تبديل به عادت شد و عشقي پنهان در دلش پيدا شد. او خانواده اش و شعرهايش را فراموش كرد و همه دلخوشي اش، يك لحظه ديدار سورمه در روز بود. (14) از زماني كه آيدين خانه را ترك كرد، نفس تنگي مادرشان شدت يافت. او وقت و بي وقت گريه مي كرد و دلش آرام نمي شد. و مدام احساس مي كرد دوقلوهايش سرنوشت خوبي نداشته اند. او بارها اورهان را به كارخانه رام اسبي فرستاد، اما نتوانستند نشاني او را پيدا كنند. حتي يك بار خود مادر به خانه آقاي ميرزاييان رفت و به كليسايي كه آيدين در زيرزمين آن بود هم سرزد. او که مدام از بيچارگي خود اشك مي ريخت، سورمه را كه حياط كليسا را مي شست، ديد و احساس كرد که ربطي به آيدين دارد. اما باز هم اثري از آيدين پيدا نكرد. نگراني مادر به پدر هم سرايت كرده بود و پدر دست به دامان اياز شده بود كه پسرش را پيدا كند. آيدا هم چند باری كه به اردبيل آمد، براي پيدا كردن آيدين همه جا را زير پا گذاشت و بي آنكه بتواند آيدين را ببيند، رفت. زندگي آنها تلخ شده بود. مادر مدام مريض بود. پدر ديگر حوصله نداشت و اورهان همه امور حجره را در قبضه خود گرفته بود. يوسف همچنان بي حركت گوشه اتاق افتاده بود و طوري شده بود كه همه، آروزي مرگش را مي كردند. رابطۀ پدر و مادر سرد شده بود و در روز، يكي دو كلمه، آن هم از روي ناچاري حرف مي زدند. آيدين در اين بين قصد بازگشت و حتي رد نشان دادن نداشت. او عاشق سورمه شده بود و فقط به اميد عشق او، به كار پناه برده بود. اوجرأت ابراز عشقش را نداشت، اما سورمه روزي به كارگاه او آمد و از آن پس آنها مدام در كنار هم بودند و با هم صميمي شدند. هر دو شديداً به هم علاقمند شدند. سورمه قبلاً ازدواج كرده بود، اما او به شوهرش علاقه نداشت و سه ما بعد از عروسي، شوهرش در يك تصادف كشته شده بود. (15) پس از مدتي آيدين كه چهار سال از عمرش را در آن كارگاه گذرانده بود، تصميم گرفت براي تحصيل به تهران برود. همه به خصوص سورمه از اين خبر ناراحت شدند. سورمه بيم زده و آشفته سراغ آيدين رفت تا شايد منصرفش كند و چون اصرارش را بي فايده ديد، با قهر و بغض از او جدا شد. روز بعد آيدين در روزنامه خبري را خواند كه مربوط به زني به اسم آيدا بود كه در آبادان زندگي مي كرده و خود را آتش زده است. موومان سوم آيدين با مرگ آيدا پس از 4 سال به خانه شان بازگشت. پدر و مادرش پيرو فرتوت شده بودند. هيچ كس نمي دانست چرا آيدا خودش را آتش زده. مادر مي گفت كه با آباداني آبشان در يك جوي نمي رفت و آيدين از طريق همسايه شان فهميده بود آن شب آباداني آيدا را از خانه بيرون كرده، اما كسي دليلش را نمي دانست. آباداني با وضع ژوليده و آشفته و عزادار دنبال جنازه تا ارديبل آمد. اما جرات نكرد با خانواده آيدا مواجه شود. او مدتي بعد با پسرش سهراب، براي هميشه به آمريكا رفت. مرگ آيدا، لطمه شديدي به آيدين زد. احساس دلتنگي و تنهايي بيش از پيش او را عذاب مي داد. شبها كابوس مي ديد و هذيان مي گفت و مدام گريه مي كرد. مي دانست كه آيدا در وضعيت بدي بوده كه نه روي برگشتن به اردبيل را داشته، نه جاي ديگري مي توانسته برود. او پس از يك ماه دوباره به ديدن سورملينارفت. در اين مدت خشك و غمگين و پژمرده بود. و هنوز در ناباوري از دست دادن خواهر دوقلويش بود. او بيشتر وقتش را پيش سورمه مي گذراند. با او حرف مي زد، قدم می زد و درد دل مي كرد. از آيدا مي گفت و از پدرشان كه سالها با هم اختلاف داشتند و حالا پدر در بستر بيماري افتاده بود. از اورهان كه مانند پدر شده بود و هيچ گاه نمي توانستند با هم كنار بيايند. پدر از مرض قلبي بيمار شده بود و قبل از اينكه بميرد، به آيدين و اورهان گفته بود همديگر را دوست داشته باشند. آيدين در حاليكه دست پدرش را گرفته بود، احساس مي كرد براي اولين بار آنقدر به او نزديك شده است. پس از مرگ پدر، نفس تنگي مادر شديدتر شد و با حالتي افسرده هميشه گوشه اي مي نشست و خيره حياط مي شد. آيدين تصميم گرفت با سورمه ازدواج كند. آنها يك بار در كليسا و يك بار در محضر، پس از اينكه سورمه مسلمان شد، ازدواج كردند. مدتي بعد سورمه باردار شد و آنها صاحب يك دختر شدند. اما سورمه هم پس از مدتي بيمار شد و مرد. روح سورملينا مدام در كنار آيدين بود. او آيدين را كه تنها و بيمار شده بود، نگاه مي كرد و افكار او را مي ديد. آيدين مدام آيدا و سورمه را مي ديد و عذاب مي كشيد. سورمه روزهاي اول آشنايي شان كه آيدين درمانده و بي پناه به خانه آنها آمده بود را به خاطر آورد و برخوردهايي كه در كارگاه قالب سازي داشتند و ابراز عشقشان به هم را به ياد مي آورد. حرفها و شعرهاي آيدين، نحوه ازدواجشان، روزهايي كه پدر آيدين مرده بود و حجره به او و اورهان رسيده بود و آيدين بنا بر وصيت پدرش، در حجره مي ايستاد و اينكه هر روز راس ساعت 4 به حجره مي رفت و بعد با آيدين از آنجا مي رفتند را به ياد مي آورد. و بعد لحظه مرگش را به خاطر آورد كه پارچه سفيد را از صورتش كنار زدند و آيدين صورت باد كرده و زرد او را ديده بود و مرگ او را باور نكرده بود. مدتها پس از مرگ سورمه، مادر تصمیم داشت دختر دایی آیدین را برای او بگیرد، اما آیدین زیر بار نمی رفت و عقیده داشت که روح سورمه، شاهد همه چيز است. آيدين با روح سورمه حرف مي زد. از دلتنگي هايش مي گفت. از جمشيد كه در شور آبي غرق شده بود، از استادش دلخون كه تسليم مرگ شده بود. از آيدا كه هميشه مي خواست كارخانه پنكه سازي لرد را ببيند و آيدين هيچ وقت آنجا را به او نشان نداده بود. از اياز كه دو تا زن داشت و شب ها وقتي از خانۀ زن اول به خانۀ آن یکی می رفت، همه گمان می کردند سر پُست می رود. از اورهان كه مدام نيش و كنايه مي زد و حتي از كارخانۀ پنكه سازي لرد كه چرا چنين كارخانه اي مي بايست در جاي سردي مثل اردبيل باشد و چرا مثلا در آبادان نبود. روح سورمه روزي را به ياد مي آورد كه جلوي كليسا آيدين را بوسيده بود و او را مسيح خود مي دانست. موومان چهارم آيدين تقريباً مشاعرش را از دست مي دهد. او مدام باخود حرف مي زند و دائماً به ياد آيدا و سورمه است. او پدرش را به خاطر مي آورد. هميشه در تنهايي و انزوا به سر مي برد و در قهوه خانه اي براي مردم روزنامه يا شعر مي خواند. مدام در شهر سرگردان است و مردم او را ديوانه مي دانند. اورهان براي اينكه از بيرون رفتن او جلوگيري كند، او را در ايوان خانه به نرده ها زنجير مي كند. آيدين مدام به فكر يوسف است كه تا 10 سالگي سالم بود و بعد با ديدن چتربازهاي روسي به تقليد از آنها، از بام پايين پريد و زندگي اش نابود شد. به فكر آيدا كه رماتيسم داشت و مادر كه آسم داشت. او به خاطر مي آورد كه زير سند باغ زردآلو و حجره را انگشت زد تا به اسم اورهان دربيايد و تنها از اورهان، زير زمين خانه را خواسته بود موومان يكم (2) اورهان در آن شب سرد و برفي هنوز در آن اصطبل بود و مدام كابوس مي ديد. 20 سال از رفتن آيدين از آن خانه مي گذشت و مادر تا آخرين روزهاي عمرش، در بستر بيماري سراغ آيدين را مي گرفت و اورهان را نفرين مي كرد. مادر سرانجام مرد بدون اينكه آيدين را ببيند. اورهان نمي دانست آيدين كجاست و دخترش پيش كيست. اما اياز گفته بود ممكن است در آينده يك دختر موبور بيايد و سهم پدرش را از حجره بخواهد و اين اورهان را نگران كرده بود. براي پيدا كردن و كشتن آيدين بيشتر ترغيب مي شد. اورهان نيمه شب از فرط سرما و زوزه گرگها بيدار شد و پيرمرد را در اصطبل نديد. او آنجا را ترك كرده بود. تنهايي و سرما بيشتر به اورهان فشار مي آورد. سعي مي كرد در برفها راه بيفتد تا شايد از تقلا كردن گرمش شود. اما بدنش لخت و سنگين شده بود. او به حجره و آن همه اعتباري كه در آن سالها كسب كرده بود فكر مي كرد و نمي خواست به هيچ قيمتي تسليم مرگ شود. مي خواست در زمان مرگش اموالشان را بين فاميل پخش كند تا بعد از مرگش براي او مجلس آبرومندانه اي بگيرند و همه برايش گريه كنند. او مي خواست هر طوري شده برگردد. مغازه خشكبارشان را بزرگتر كند و نام خود را بزرگ بر سردر آن بزند. او آيدين را به خاطر آورد كه چهل ساله شده بود و همه وقتش را در قهوه خانه مي گذراند. ديگر كسي به روزنامه خواندن او توجهي نمي كرد. او هميشه پول چايي اش را از اورهان مي گرفت. اما كم كم ديگر او را در قهوه خانه راه ندادند و اروهان او را تهديد كرد كه اگر دوباره به آن قهوه خانه برود، زيرزمين حبسش مي كند. آيدين ديگر مثل آن زماني كه با سورمه بود، آراسته و تميز و خوش لباس نبود لباسهايش كهنه و مندرس بود و هميشه سرو وضعي آشفته داشت. بعد از مرگ مادر، اورهان نمي دانست با يوسف كه يك تكه گوشت متعفن شده بود، چه كند. مدتي به زني پول مي داد كه خانه را تميز كند. غذا درست كند و به يوسف برسد. اما او هم پس از مدتي ديگر نيامد. هيچ كس با وجود پول خوبي كه اورهان مي داد، نمي توانست يوسف را تحمل كند بنابراين هيچ راهي براي اورهان نماند. او يك شب ماشيني كرايه كرد و يوسف را به يك بيابان برد. اول يك چاله كند و خواست كه او را زنده به گور كند، اما وقتي او را در گودال گذاشت، دلش نيامد خاك بريزد. كمر بندش را باز كرد دور گردن يوسف انداخت و با همه قدرت كشيد. اما يوسف همچنان نشخوار مي كرد و به او خيره شده بود. اورهان كه ديد بي فايده ست، چاقوي جيبي اش را در آورد و رگ هاي دو دست او را زد، اما هيچ خوني از بدنش در نيامد و فقط مايع لزج و غليظي قطره قطره بيرون آمد و بعد خشك شد. وحشت وجود اورهان را فراگرفته بود يوسف سگ جان شده بود و نمي خواست بميرد. رويش خاك ريخت و گودال را پركرد. و باز طاقت نياورد كه او را زنده زير خاك بگذارد و برود. دوباره خاكها را پس زد و ديد كه يوسف خاك مي خورد و با چشمهاي وق زده اش به او خيره شده است. اورهان سنگ بزرگي برداشت و آن را محكم به سر يوسف كوباند و آن را متلاشي كرد. بعد فوراً رويش را با خاك پوشاند و تا شهر دويد و از آنجا دور شد. اورهان با اين افكار در برفها قدم برمي داشت و با هر قدم تا زانو در برف فرو مي رفت. صدايي از دور مي شنيد كه او را برادر كش صدا مي زد. هر چه نگاه مي كرد، كسي را نمي ديد. او به ياد آورد زماني كه آيدين خانه را ترك كرد، مدتي بعد پدر يك بنا آورد و زير زمين را باز سازي كردند. همه جايش را رنگ زدند و برایش فرش و تخت گذاشتند. پدر حتي مي خواست تمام كتاب هايي را كه سوزانده بود، از نو بخرد و سرجايش بگذارد. وقتي که با پدر دنبال آيدين رفتند، او را در كارخانه چوب بري رام اسبي پيدا كردند و پدر از آيدين خواست كه برگردد. اما او با آنها برنگشت. از آن پس پدر ديگر پدر نشد و انگار كمرش شكسته شد. آيدين كه پس از مرگ آيدا به خانه بازگشته بود، با اورهان تصميم گرفتند پدر را مدتي به آب گرم سرعين ببرند. در آنجا زني آرايش كرده و لوند را ديده بودند. آن زن كه آذر نام داشت، به اورهان لبخند زده بود و اين اولين باری بود كه زني به او لبخند مي زد. اورهان به او علاقمند شده بود. اورهان در اصطبل پنهان شد و در حالیکه به زوزه گرگها گوش مي داد، به زندگي اش با آذر فكر مي كرد. آنها با هم ازدواج كردند و اورهان به ياد آورد كه آذر هميشه آرايش مي كرد، آدامس مي جويد و بدون اجازه او، همه جا مي رفت. آنها بچه دار نشدند و اورهان مي خواست آذر را به خاطر اجاق كوري اش طلاق بدهد. آذر مي خواست بچه اي از پرورشگاه بياورد، اما اورهان زير بار نمی رفت. بحث ميان آنها هيچ وقت تمامي نداشت. اورهان مي خواست آذر مثل مادر يا آيدا باشد كه هميشه در آشپزخانه بودند. اما آذر ياغي و سركش بود. اورهان هم که عشق بچه در كله اش بود، و مي دانست با آذر صاحب بچه نمي شوند. آنها براي دوا و درمان پيش دكتر مي رفتند و سرانجام معلوم شد عيب از اورهان است. اما باز هم اختلاف ميان اورهان و آذر باقي ماند. عاقبت اورهان او را طلاق داد و آذر مدتي بعد با مرد ديگري ازدواج كرد و يك دختر و پسر دوقلو به دنيا آورد. هر بار كه مي آمد و از آن اطراف خريد می كرد، اورهان با حسرت نگاهش مي كرد و آرزو داشت كاش طلاقش نداده بود و هنوز زنش بود. اورهان به ياد آيدين افتاد كه هميشه بيشتر از او محبوبيت داشت. حتي پدر با آن همه اختلاف با چشم احترام مي ديدش و جلوي او احساس ضعف مي كرد. مادر نيز در بين آخرين نفس هايش، آيدين را صدا مي زد. سورمه را به ياد آورد و اينكه هر روز يك دختر ارمني خوشگل سراغ آیدین مي آمد و آیدین، يك مشت برگۀ هلو در كيفش مي ريخت و بعد هر دو باهم مي رفتند. اورهان هميشه عصرها در حجره تنها بود. در فشار سرما و يخ بندان اورهان در توهماتش، روح پدر و آقاي لرد را ديد كه از شهر مرده ها مي آمدند. سردرد تهوع آوري گرفته بود و استخوان هايش از فرط سرما درد مي كرد. او ياد لحظه هاي مرگ پدر افتاد. آيدين پيشاني پدر را پاك مي كرد و گاه آب تربت در حلقش مي ريخت. رنگ پدر زرد شده بود و زماني كه استفراغ مي كرد، اورهان که نمي توانست تحمل كند، در اتاق نمي ماند. پدر موقع اذان ظهر تمام كرد و مادر به حالت سجده، زار مي زد... روز مرگ آيدا را به ياد آورد كه آيدين پس از 4 سال لاغر و رنگ پريده، بازگشته بود. حتي پيرتر از پدر به نظر مي آمد. بعد به یاد روزی افتاد که يك كشيش سراغ اورهان آمد كه دنبال آيدين مي گشت. او به اورهان گفت كه آيدين دختری به اسم الميرا دارد و شناسنامه آيدين هم پيش آنهاست. اين موضوع اورهان را عصباني كرده بود و مي ترسيد از اينكه روزي دختر آيدين، بيايد و سهم پدرش را بخواهد. همان وقت اورهان به فكر افتاد كار آيدين را با هر وسيله اي كه مي تواند بسازد. او شنيده بود در آستارا دو تا پيرزن 80 ساله هستند كه همه كار مي كنند. اورهان به آستارا رفت و سمي تهيه كرد و بازگشت. او چند بلدرچين شكار كرد و روزي آيدين را به ويلا دره برده و سم را با بلدرچين به خورد آيدين داد. آن شب حال آيدين به هم خورد و تا شب منگ بود. وقتي او را به خانه رساند، با ديدن مادرش شروع كرد به اشك ريختن مادر او را مي بوسيد و موهايش را شانه مي زد و پيراهنش را كه در بين راه حالش به هم خورده بود و غش كرده بود و كثيف و خاك آلود بود، عوض كرد. مادر فكر مي كرد مسموم شده است. هركاری كرد آيدين بالا نمي آورد. او را به دكتر هم رساندند، اما بي فايده بود و مادر که گويي چيزي به او الهام شده بود، با نفرت به اورهان نگاه مي كرد و مدام مي پرسيد که چه بلايي سر آيدينش آورده است. از آن زمان بود كه آيدين مشاعرش را از دست داد و همه اسناد را امضا كرد و انگشت زد و همه چيز به مالكيت اورهان در آمد. وقتي آيدین دوباره از خانه رفت و در بيابان ها سرگردان شد و ديگر به خانه بازنگشت، مادر در بستر بيماري در حاليكه اورهان را نفرين مي كرد و براي آيدين اشك مي ريخت، مرد. مدتي بعد اورهان به توصيه اياز تصميم گرفت که آيدين را هر طوري كه شده پيدا كند و همه چيز را براي هميشه از بين ببرد. حالا هم در آن سرما گير افتاده بود و تب و لرز به جانش افتاده بود و داشت مغز استخوانش را مي تركاند. دندانهايش به هم مي خورد و ديگر نيرويي نداشت. نمي دانست مرده يا هنوز زنده است. روح مادر را مي ديد كه مي خواست او را ببرد و خود را مي ديد كه مرده و زير برف ها دفن شده است. آيدين را مي ديد كه التماس مي كرد او را نكشد و بعد جنازه آيدين را در آبهاي گرم شورآبي ديد كه آرام خوابيده بود. |